![]() |
آينه |
![]() |
| آينه چون نقش تو بنمود راست ......................... خود شکن آينه شکستن خطاست |
|
فهرست
|
|
روی خواب های خاکستری ام، ستاره بپاش لای سررسیدم بمان به نیازمندیهایی که فهرست کرده ام …
هومن ربیعی
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه 24 دی1387ساعت 21:38 توسط آينه |
|
|
...
|
|
جایی به اسم تو آدم هایی به اسم من و این ضمیر آخر شخص که اینجا انتظار می کشد بدون هیچ فعلی، بدون هیچ حرفی جایی به اسم تو خیابانهایی که به اسم تو نام می گیرند و ایستگاه های خسته این خیابان که همه ی آدمها را دور خودشان می چرخاند آقا، من ایستگاه آخر پیاده میشوم چشمهایم را ایستگاه قبل جا گذاشته ام اینجا ایستگاه آخر جایی به اسم تو دستهای تو دستهایی که خیابان را بغل کرده و چشمهای بسته ی من
کیارش کاویانی ماخذ: نشریه فرهنگی آدم برفی ها
|
|
2 نوشته شده در
جمعه 24 آبان1387ساعت 8:54 توسط آينه |
|
|
آخر خط ...
|
|
شب از نیمه گذشته و من بی هیچ انتظار گیلاس لحظات خالی ام را سر می کشم دستانم تهی ست! نه آرزویی و نه رویایی ... سرگشته و بی هدف میان تجربه هایی بی رنگ پرسه می زنم تجربه هایی که حاصلی نداشتند جز زخم هایی که گرد کهنگی بر آنان نشسته، و بوی تعفن می دهند و اکنون این منم که به رویشان نمک می پاشم ... من به درد معتادم دردی که مرا بیدار نگه می دارد اما همه دنیا خوابیده اند و من به چهره ای ترک خورده بر روی آینه ای سرد چشم می دوزم که به من پوزخند می زند ... شب از نیمه گذشته و من همچنان در تردید میان خواب و بیداری ثانیه ها را دانه دانه از پی هم می شمارم در ذهن آشفته ام چوپان گوسفندان ابلهی می شوم که تنها واژه خوردن را می شناسند. گوسفندان شمارشان از دانش من بیشتر است همه را سر می برم و بر لاشه شان اشک می ریزم و در انتظار لاشخوری می مانم که جنازه ام را با خود ببرد مزحک است!!! لاشخورها نیز خوابیده اند! آیا کسی هست؟ کسی هست که لاشخورها را از خواب بیدار کند؟ ... شب از نیمه گذشته و من آنقدر گنگم که زمین بر روی پیکرم خوابیده است. سقف آسمان بر سرم خراب می شود و من متهم به همه جرم های دنیا می شوم! ... کسی به من بگوید ساعت چند است؟ به وقت شما هنگام کدامین درد است؟ همه دنیا خوابیده ساعت دیواری اتاق نیز خوابش برده اما با نگاه سردش به من می گوید که: دیگر وقت مردن است...
آینه
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه 22 آبان1387ساعت 0:17 توسط آينه |
|
|
درد دل
|
|
این روزها خاطرات خاکستریم بدجور به پر و پایم می پیچند ...
آینه
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه 19 آبان1387ساعت 18:20 توسط آينه |
|
|
...
|
|
دست های شرجی تو شمالی ترین دقیقه ی دیروز روی شانه ی من قد می کشید و به دریا می رسید هیچ فکر میکردی ته فنجان لب طلایی ام دریایی باشد و هر روز کبوتری بال بسته در ساحلش بنشیند و قهوه بنوشد و تمام چهارشنبه سوری های دنیا مثل همین شب نارس آتشی در دل دریا روشن کند و کنار آن بنشیند و با کسی به لهجه ی انار تخته نرد بازی کند؟ نگو که هیچ وجه مشترکی بین آیینه و کبوتر و دریا نیست تمام آیینه های دنیا به دریا می ریزند و تمام کبوترهای دنیا ته دریا آشیانه می کنند اگر باور نمی کنی پنجره ی باران خورده ات را باز کن چند سطر پس از باران ببین خورشید در چه سکوت سبزی فرو رفته گمان می کنم لای آخرین جمعه ی سال بارانی ام را جا گذاشتم پنجره ام را جا گذاشتم و شانه ام را که دست های شرجی تو روی آن قد می کشید آه، مهربان شرجی من کنار همین شمعدانی های شعر من بنشین هیچ کس اندازه ی آسمان دروغ نمی گوید هیچ بارانی پنج شنبه ی مرا از عطر ارغوانی آیینه تر نکرده تا چه رسد به خاطرات شرجی کنج دی ماه پارسال حالا هرکس برای من مریم بیاورد گهواره هم می آورد هر کس انار بیاورد ایوان پر از عطر پونه هم می آورد هر کس دریا بیاورد فنجان لب پریده هم می آورد گمان می کنی چرا حوالی قنوت دست هایم را به آسمان سپردم؟ هیچ کس به من نگفته بود خدا میان گهواره ی قمری هاست بالای عقربه های اردیبهشت بی باور شنیدم، شمالی ترین دقیقه ی دیروز خدا با لهجه ی یاس مرا به نام کوچکم صدا می کرد من رأس غروب هر اتفاق پیاله ی آب پشت سر خورشید می ریزم و خورشید تشنه رأس طلوع هر واژه زلال از آیینه ام می چکد به خود خدا خراب تر از آنم که کسی شمعدانی های شعرم را بچیند و در ایوان بن بست ماه بکارد دلم حالا برای بوسه های شرجی ات تنگ شده دوستت دارم قدر رایحه ی خدا که لای چادر گل دار آسمان پیچیده دوستت دارم قد تمام لحظه های شمالی سالی که پشت آیینه جا گذاشتم سال و علاقه و اقاقی و کبوتر و آیینه تحویل شدند سیب و سبز و سکوت برایم بیاور
مریم اسدی
|
|
2 نوشته شده در
شنبه 18 آبان1387ساعت 21:1 توسط آينه |
|
|
تضاد
|
|
کرانه درکت بيکرانه می شود در التهاب لحظه ای که راز بی قفل تضاد گشوده می شود و تو از ضرورت ظلمت می رسی به فهم نور و از ناخوشيها به شکر عافيت ...
ناهید عباسی
|
|
2 نوشته شده در
شنبه 6 مهر1387ساعت 0:25 توسط آينه |
|
|
معصومیت از دست رفته
|
|
صدا کن مرا اي غمگينانه ترين ترانه باران! از او سراغ ستاره اي را مي گيرم که زرق و برق خودخواهي آدمي خبيثانه خاموشش کرد ... و چه فريبکاري ناشيانه اي ! و من در کف دستان خسته ام نشانه اي از کودک آفتاب نديده اي مي ديدم که با انگشت پاکش به بادبادکي در آسمان آبي اشاره مي کند و با چشماني مشتاق شکوه پروازش را نظاره مي کند! خشونت ابرهاي حريص لطافت آسمان انسانيت را با رذيلانه ترين فريب ربوده است و حتي بادبادکي در نازلترين حريم آسمان جسارت پرواز ندارد ... اي غمگينانه ترين ترانه باران تا به ياد آن معصوميت از دست رفته اشک بريزم!
آینه
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه 30 مرداد1387ساعت 9:40 توسط آينه |
|
|
مرد تنها
|
|
مرد خسته بود مرد تنها! آخرين پکها را به سيگارش مي زد ... زُل زده بود به رقصيدن دود سيگار! به قايقی مي انديشيد و امواج دريا و سفري طولاني ... مرد تازه از راه رسيده بود مرد خسته بود ولي صبر نداشت چهار ديواري ذهنش سقف نداشت! چشمانش پُر ز شوق شوق سفر رفتن به دیاری دور ... ولي مرد خسته بود و به جمله اي فکر مي کرد کلامي ... حرفي ... واژه اي که با او سخن بگويد و پاي مرددش را جاني دوباره ببخشد! مرد ساده بود تنها افکارش را پيچ مي داد! و ذهنش درگير واژه اي تازه بود ... مرد زنده بود و با سوسوي ستاره اي زندگي مي کرد صداي قلبش را مي شنيد آهنگ مورد علاقه اش!
لحظه ای چشمانش را بست و به تاریکی نگریست ... دلش گرفته بود مرد گريست... آسمان باريد بادي وزيد برگي سفيد آرام آرام بر روي دستانش چکيد دستان خسته اش را به روي کاغذ کشيد و بر روي کاغذ سفيد اينگونه نوشت: چه کسي فکرش را مي کرد، زندگي اينقدر زيبا باشد! ... |
|
2 نوشته شده در
جمعه 30 آذر1386ساعت 9:12 توسط آينه |
|
|
خاطره
|
|
هنوز هم دلم برایت تنگ می شود هر زمان که بر آلبوم عکسهایم گذری می کنم به تصویر تو که می رسم می رسم به یک دنیا خاطره می روم به یک آسمان رویا و زنده می شود رویای آن شبِ بارانی نمی دانم! شاید هم بارانی نبود! اما هر چه که بود آسمان سخت هوای باریدن داشت اما افسوس اکنون آسمان سرد است و من دلتنگ می شوم! وقتی که یاد آن هتل قدیمی می افتم و آن استکانِ چای که میهمانِ تو بودم! یادم هست تو به من گفتی چرا نمی نوشید؟ سرد می شود! و من که داشتم در سردرگمی حسی غریب غرق می شدم، پاسخ دادم: ممنون ، چای را سرد دوست دارم! و تو لبخند زدی! و من چیزی نگفتم آری هنوز هم به یاد آن شب چای را سرد می نوشم! سپس در عوض ِ آن پاسخی که هرگز ندادم، لبخندِ تلخی می زنم و در سکوتِ خود گم می شوم ... ... حال آخرین برگِ آلبوم را ورق می زنم و آن نگاهِ معصوم ِ خدا نگه دار به یادم می آید و دلم می گیرد کاش معنایش را می فهمیدم ... من سخت پریشانم و این سوال سخت ذهنم را به خود مشغول کرده است: ای خوبِ من! آیا تو نیز هنگام مرور خاطراتت، بر روی عکس ِ من ، درنگ می کنی؟؟!
آینه
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه 12 تیر1386ساعت 2:32 توسط آينه |
|
|
شکوه ویرانگی ...
|
|
ویران که می شوم، تنها اشاره ای مرا از نو می سازد! من ویرانه ای دور افتاده ام که در میان ِ خاطرات خاک خورده ، جا مانده است ترانه ای فراموش شده که تنها گدایان زیر لب زمزمه ام می کنند! صدایم اگر بلند می شود، سهم خود را از سایه ها طلب می کنم بالا اگر می روم، تنها حسادتی بر بغض ِ آسمان دارم! ... خاکستر که می شوم، شوق آتشی ، اسیر ناله های بارانم! من خُرده ابری باران ندیده ام قلم ِ شکسته ای که در حسرتِ تحریر وا مانده است! زمزمه های گنگم تنها گوش موریانه ها را کر می کند ... اما تو ای چکاوکِ وحشی! گاهی مرا از میان اشیاء کهنه و از لابه لای آلبوم های خاک خورده ات صدا بزن! کلنگِ بی بهانه ات را بر آجری ِ دیوارم بکوب! ... و گهگاه هنگامی که از کنار جنازه ام عبور می کنی، مشتی خاک به دستم بسپار بر روی قبرم اگر پا می گذاری، تنها ناسزایی نثار ِ گورم کن! آری گوری بی نشان ... و من که در آنجا، در آرزوی جوانه زدن، دارم به روی خودم خاک می ریزم! و ویران اگر می شوم، تنها اشتیاقی برای نو شدن دارم ...
آینه
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه 15 خرداد1386ساعت 1:3 توسط آينه |
|
|
بریده یک روزنامه دیواری
|
|
اصلا چه کار به کار من داريد؟ داريد رو به دريا از دريا سخن میگوييد؟ من که سالهاست از پیِ پسينی خلوت از خوابِ شما و تعبيرِ همين چَرت و پَرتِ بودن بُريدهام. وِلَم کنيد بروم سيگاری بگيرانم بروم کنار خيابان از کسی ساعتِ قرارِ دريا را بپرسم بروم بگويم سرکار خانم زيبا، چرا تنها ترانه میخوانيد من هم بلدم زندگی کنم به خدا من شاعرتر از بعضی بزرگان، به باران نگاه کردهام خُب دوست دارم که از حرف آدمی يا وَهمِ آسمان فاصله بگيرم اين مشکل من است به شما چه مربوط که ما پاکيزه از آواز عشق زاده میشويم سرشتِ ستاره همين است همانطور که مثلا سرشتِ سنگ. باورتان میشود که من بُريده باشم؟ من از بادِ بَدآيند بريدهام از اميدِ اين آبِ رفته به جوی که ديگر به خوابِ سرچشمه باز نخواهد گشت. لهجهی آب از آب سخن میگويد تعبير تشنگی حرف ديگریست. اجازه میخواهم اندکی آسودگی را تجربه کنم حالا سالهاست گاهی اوقات برمیگردم و سمتِ چپِ شانهام را نگاه میکنم حالا سالهات گاهی اوقات از دوستِ دانای خود از همان راهبلدِ رويای گمشده سوال میکنم: - پس کی وقتِ رفتن فراخواهد رسيد؟
خسته از آينه، از آدمی، از آسمان! مگر تحمل يک پرندهی کوچکِ خانهزاد يک پرندهی جامانده از فوجِ بارانخوردهی بیبازگشت تا کجایِ اين آسمانِ تمامِ روياهاست؟
بريده مثل بارانِ تنبلِ عصرِ آخرين جمعهی خرداد بريده مثلِ شيرِ ماسيده بر پستانِ آهوی مضطرب بريده مثل باد، باد خستهی به بُنبَست نشستهی دیماه بريده مثل تسبيحِ دورهگردی کور بر سنگفرشِ بیچراغ. حالا هی بگو برو خانه چراغ بياور! "چراغ ما هم در همين خانه شکسته است". دروغ میگويم؟ فقط بگو کی وقتِ رفتن فراخواهد رسيد؟
سید علی صالحی |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه 8 خرداد1386ساعت 23:45 توسط آينه |
|
|
متهم
|
|
تظاهر میکنم که ترسيدهام سيد علي صالحي
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه 13 اردیبهشت1386ساعت 21:5 توسط آينه |
|
|
تاريكي ...
|
|
اين روزها حتي شعر نيز در حسرت نگاه تو مي سوزد وقتي صداقتِ چشمانت در ابرهاي غرور من گم شد ، پرنده ذهن من در ساكن ترين مرداب ها خاموش ماند . سرما همه جا را فرا گرفت و آسمان كه دنبال بهانه اي مي گشت ، باريدن آغاز كرد و زمين از هراس ِ نبودنت به خود لرزيد و من كه هنوز بر بودن خويش اصرار داشتم ، در پي جاي پايي براي ماندن مي گشتم! ... آري بهار عشق تو در جان من خوابيد ! ... كدام ستاره تضمين مي كند كه زمزمه هاي اين بهار خام ، در كهولتِ زمستانِ تجربه گم نشود ؟! ... و من گم شدم ... و حتي گم شدنِ خود را نيز ، گم كردم ! و همه چيز گم شد ! ... تاريكي تاريكي و ديگر هيچ ...
آينه
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه 19 فروردین1386ساعت 23:26 توسط آينه |
|
|
دلتنگي ...
|
|
اين روزها صبح ها كه دلم مي گبرد هواي قايق سواري به سرم مي زند . اما افسوس ! قايقم را پارو ، شكسته است ! ... قايقكم آسوده خاطر باش دل من درياي توست تمامي اش را به تو مي سپارم هر مكان كه مي روي هر نامي كه مي خواهي برايش بگذار !!! ديگر پارو چه مي خواهي ؟ هر جا كه اراده كني تواني رفت ! ...
عصرها كه دلم مي گيرد هوس بادبادك بازي مي كنم ! اما دريغ ! آسمان كوچك است و براي بادبادكِ من جايي ندارد بادبادكِ من ! بيا و تنها در آسمان دستانِ من پرواز كن ! دستان من سنگيَند ! اما سنگي ندارند ! دستان من كوچكند اما لياقتِ پرواز ترا دارند ! ... پس بادبادكم ! پرواز كن ... ...
غروب كه مي شود و دلم مي گيرد ، هوس يك استكان چاي مي كنم ! تا در خانه آرامشي بنوشم . اما افسوس ! خانه آرامي ندارم ! ... ولي خُرسندم زيرا كه مي دانم كسي كه سرپناهي ندارد دستِ كم هرگز گُم نمي شود !
...
شب كه مي شود و دلم مي گيرد ، دلم عجيب باران مي خواهد . اما افسوس ! بارانِ شما ديگر لطفي ندارد باران شما سميست باران شما عشق ندارد باران شما آلوده ست باران شما اشك ندارد باران شما غم ندارد باران شما بي دريغ نمي بارد ... اين بار تنها خودم مي بارم تا واپسين تپشهاي دستان سنگيم ! تا كوبنده ترين مشتهاي قلبم ! تا واپسين لحظات سرگرداني هايم ! و تا آخرين قطره زندگيم ! خواهم باريد ! ببار باران ببار باران بي دريغ ببار !
آينه
|
|
2 نوشته شده در
شنبه 18 فروردین1386ساعت 1:28 توسط آينه |
|
|
لذتِ سقوط
|
|
مدت زمانيست رويايي غريب در من تكرار مي شود خاموش و بي صدا سرگشته و مردد در جستجوي نمي دانم چه ! در راهرويي طولاني قدم مي زنم سايه هايي از كنارم عبور مي كنند و هر لحظه كه بر تعدادشان افزوده مي شود خيالم از نبودنشان آسوده تر مي گردد ! تا ديگر هيچ سايه اي نمي بينم ... راهروهاي تكرار يكي پس از ديگري مي آيند و تفاوتشان تنها در صداي گامهاي من است كه هر لحظه تندتر و تندتر مي گردد حالا ديگر باران نيز با گام هايم هم صدا شده و من همچنان عبور مي كنم به پله ها كه مي رسم خيال ماندن مرا وسوسه مي كند اما شوق رسيدن به لذتي غريب مرا به بالا رفتن وا مي دارد پله هاي انتظار صداي باران دلواپسي لذتي نا آشنا و بار گناهاني كه هرگز نكرده ام و صداي گام هايي كه هر لحظه بيشتر در آواي باران گم مي شوند همچون من در لحظه هاي زندگي ... ! ... شروع به شمارش پله ها مي كنم يك دو سه ... زمان كه مي گذرد بر ارتفاع پله ها افزوده مي شود همه جا تاريك است تاريك ... سوز شديدي مرا مي آزارد احساس مي كنم تمام وجودم دارد می لرزد بر سرعت مي افزايم تا كه فراموش كنم فراموش كنم دلواپسي هايم را هراسهايم را فراموش كنم خودم را و هر چه كه به من مربوط است و هر چه كه به من ربطي ندارد زيرا كه به همين دليل به من مربوط است ! فراموش مي كنم ... ... ديگر حساب پله ها از دستم در رفته است صداها در هم آميخته اند صداي باران نواي گام هايم و صداي ضربان قلبم ديگر هيچكدام از يكديگر قابل تشخيص نيستند. ... ناگهان نوري چشمانم را مي آزارد نوري كه از روزنه دري بيرون مي جهد مي ترسم مي ترسم كه در را بگشايم و همه تاريكي ها را فراموش كنم از فراموشي بيزارم ديگر صدايي به گوشم نمي رسد حتي صداي ضربان قلبم تنها صداي آشناي سكوت ! و دستانم كه از فراموشي آن همه فراموشي به خود مي لرزند ... ناگزير در را مي گشايم و در آن همه روشني حل مي شوم چاره اي نيست ديگر آلوده شده ام گام بر پشت بام مي گذارم و آن شوقِ لذتِ آشنا در من بيدار مي شود رو به جولو حركت مي كنم تا ديگر مجالی براي گامهايم باقي نمي ماند مي ايستم به آسمان مي نگرم مثل هميشه خاكستريست بادي شروع به وزيدن مي كند تمام خاطرات در من مرور مي شوند ديگر لرزشي احساس نمي كنم ترسي ندارم باران تشويش ديگر نمي بارد ديگر از سايه هاي ترديد خبري نيست به پايين كه نگاه مي كنم انگار انتها ندارد بزرگ است بزرگ ... همه جا را مه گرفته ... نفسي عميق به اندازه همه انتظارهايم مي كشم و چشمانم را به روي همه چيز مي بندم و سپس ... ... سقوط ! آينه
|
|
2 نوشته شده در
شنبه 11 فروردین1386ساعت 6:14 توسط آينه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيك آرشيو |
| درباره وبلاگ |
...من از نهايت شب حرف می زنم ,من از نهايت تاريكي و از نهايت شب حرف می زنم
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بيار و يك دريچه که از آن , به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم ... |
| وضعيت در ياهو |
| جستجو در وبلاگ |
|
|
|
|
|
|